پلک بالا دیگر دل از دستش رفته بود.
دیگر این فاصله عذابش می داد انگار.
دیگر بوسه های گاه و بیگاه و کوتاه، عشقش را کفایت نمی کرد.
در حسرت یک بوسه ی طولانی بود. بوسه ای به درازای شب.
و آغوشی که او را به صبح برساند.
آرام پایین آمد.
پلک پایین را بوسید.
آرام و عمیق.
کودک به خواب رفت.
آرام و عمیق ...

بچه که بودیم انگار از یک عید تا عید دیگر، یک قرن طول می کشید. عید اتفاق مهم و دور از دسترسی بود که آمیخته بود با بوی لوز بادام و باقلوای کمد در بسته ی مادربزرگ، با شوق لباس و کفش نو، با لذت دیدن چندمین بار کارتون رابین هود در روز اول سال نو؛ آن هم هر تکه اش خانه ی یکی از فامیل! با دل دردهای آخر شب بعد از کلی آجیل و شیرینی، با دهن کجی به هرچه کتاب و مشق مدرسه، با اسکناس های نو واین که مال کی بیشتره ...
.... حالا چشم به هم می زنی باز عید است. انگار نه انگار که یک سال گذشته. بساط هفت سین را هنوز جمع نکرده پهن می کنی. اولش با تعجب، یا حرص، با تمسخر مردم را نگاه می کنی که چطور تند تند و با ولع از این مغازه به آن یکی می روند و گویی که فتح الفتوح کرده باشند با یک کیسه پر بیرون می آیند. در دلت می گویی حالا مگر قرار است چه بشود! و بعد ناگهان به خودت می آیی و می بینی شده ای قاطی جمعیت. انگار ترسیده ای که بهار بیاید و تو را از قلم بیندازد.
فردا باز عید است. هزاربار متفارت با دوران کودکی. اما عید است. چه بخواهی چه نه، چه مثل آن سال ها باشد چه نه، چه تنها باشی چه نه، چه در سفر باشی چه نه، چه خانه ات را تکانده باشی چه نه، چه لباس های نو خریده باشی چه نه، انگار یک چیزی بدون آن که از تو اجازه بگیرد در دلت جوانه می زند. این که جوانه چقدر زنده بماند دیگر بستگی به خودت دارد.

همیشه آدم هایی که قیافه ی افسرده و کسل می گیرند به خودشان توی جمع، حرصم را در می آورد.
این روزها رنگ نگاهم به کسالت می زند و گاه شیوه ی رفتارم به آدم های افسرده می ماند. طوریکه طرف مقابل را وامی دارد تا با حسی توام با رقت، دلسوزانه بگوید: حتما عید یه مسافرت برو!
گاهی حرصم در می آید از این خودم.
فکر کن دو چشمت را چسبانده ای به لنزهای میکروسکوپ و غرق شده ای در دنیای یک تکه نان کپک زده و درحالیکه مبهوت ذره ذره اش شده ای با خودت می گویی: که گفته جنگل های روی زمین درحال نابودیند؟ جنگل به این بزرگی، به این زیبایی، آن وقت هیچ کس نمی بیندش یا اگر هم ببیند فوری با پهنای دست دماغش را می گیرد، صورتش را در هم می کشد و می اندازدش توی سطل آشغال!
فکر کن همین طور که داری این افکار را با خودت مرور می کنی، همین طور که برای هزارمین بار دنیای زیر میکروسکوپ چیزی را در ته دلت می لرزاند، ناگهان چشم برداری و ببینی فرشته ای بر تو نازل شده!
باور نمی کنی؟ باور کن! هنوز هم فرشته ها هستند. هنوز هم گاهی به زمین سر می زنند....
پ.ن: چند وقتیست در دستان دوست قدیمی دیگر از آن سرمای گزنده که انگار هول می انداخت توی دل آدم خبری نیست. دستان دوست قدیمی این روزها گرمند. به گرمای آرامش....
دیروز وقتی نوشتن پست قبلی را تمام کردم، صدای داد و بیدادی از توی کوچه به گوشم رسید. اول فکر کردم عده ای از جوان های سرخوش، مشغول برف بازیند ولی کمی که گذشت دیدم حس و حال فریادها به برف بازی نمی خورد. نگاه کردم. آقای همسایه از لبه ی بام خم شده بود و انگار چیزی می گفت. صدای داد و بیداد نمی گذاشت که صدای آقای همسایه را بشنوم.
مرد جوان یک ریز و بی وقفه هوار می کشید و در میان هوارهایش شنیدم که: "مرد حسابی ماشین صفر بود. بیا خودت ببین. سقفش این هوا رفته تو!" تازه فهمیدم که قضیه از چه قرار است و این که چرا صدای "بومِ" یکی از آن توده های برف از همه بیشتر به ضدهوایی می مانست.
آقای همسایه الان پایین، وسط کوچه بود و با تاثر به ماشین مرد جوان نگاه می کرد و سعی داشت او را آرام کند ولی بی فایده. مدتی طول کشید. کم کم صداها خوابید. انگار چیزی روی کاغذ می نوشتند و رد و بدل می کردند. خبری از رضایت چند لحظه قبل در صورت آقای همسایه دیده نمی شد.
فکر می کنم امروز دیگر به آقای همسایه خوش نگذرد.اصلا شاید روزهایی که برف می آید به خیلیهای دیگر هم خوش نگذرد.
آقای همسایه با کت و شلوار روی پشت بام ایستاده. موهایش بی آنکه هیچ برفی رویش باشد سفید سفید است. هربار پارو را پر از برف می کند واز آن بالا می ریزد پایین توی کوچه. توده ی برف، "بوم" صدا می کند. نمی دانم چرا صدایش مرا یاد زمانی می اندازد که نصف شب ضدهوایی می زدند.
آقای همسایه از لبه ی بام خم می شود. انگار که بخواهد حاصل کارش را ببیند. با رضایت چند قدم به عقب می رود، پارو را تکیه می دهد به دیوار و از جیبش سیگاری درمی آورد. آن را بین دو لبش می گذارد، می گیراندش و د حالیکه چشمانش را ریز کرده، آرام و عمیق پک می زند.
فکر می کنم امروز به آقای همسایه خیلی خوش بگذرد. اصلا روزهایی که برف می آید فکر کنم به همه خوش بگذرد.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن
خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی
پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها
این سال دیگه میریم راهنمایی. دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم..
و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم.
با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آرزو میکردیم. چقدر آرزو داشتیم ...
دنیا دنیا امید..
روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و
هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم.
چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بیآرزو. چقدر بزرگ شدن
درد آور بود.
بزرگ شدیم و هیچ نشد...
حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز
مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجانها کمتر و کمتر شد. سالها تکراری تر...
کار و کار و کار برای هیچ..
آرزوها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار
نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که
بزرگترها داشتن و مامیترسیدیم از دچار شدن بهش..
آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن...
دیگه میتونستیم از خیابانها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه..
خوشا روزهایی که نمیتوانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیهگاه را میچشیدیم..
بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.
بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک
پول میگیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانیهایی که از دست پدر
میگرفتیم با لبخند.
دیگه نه امیدی به سال دیگه.نه به خرداد ونه به مهر. تا بچه هستیم بزرگ شدن
چه امید شیرینی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید...
من به او خندیدم!
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم.
باز هم خندیدم!
گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه،
پنج وارونه به مینو میداد
آنقدر خنده بَرَم داشت که طفلک ترسید!
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم...
بعد ها وقتی غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان میفهمی
پنج وارونه چه معنا دارد....!!!
هیچ وقت شده دم صبح، تو عالم خواب و بیداری حس کنید داخل کاسه ی سرتون داره با یه سنگ ریزه هایی پر میشه؟ اول یکی، بعد دوتا، سه، چهار .... و کم کم چشم باز می کنی، می شینی توی تخت و حس می کنی سرت پر از سنگ ریزه است. سنگینِ سنگین. اونقدر سنگین که چشمات موقع گردش توی حدقه درد می گیرن. اون وقته که اگه بخوای به خواب ادامه بدی، جاذبه ی زمین چنان سرتو به سمت خودش می کشه که پشیمون می شی. و اگه بخوای بشینی این سنگینی نمی ذاره. و بعد از زور سرگیجه نه دیگه می تونی چیزی بخونی، پای کامپیوتر بشینی، تلویزیون ببینی، بخوابی.... این یعنی یه روز کامل از زندگیت را بده در راه خدا...
بعد اخلاق آدم می شه عینهو سگ! این جور وقتا هزار بار به خودم می گم یا بشین تو خونه یا هرجا که هستی فقط و فقط با خودت باش. خودت و خودت. ولی باز ....
نباید می رفتم. وقی اخلاقم اینجوریه با این سر پر از سنگ، چی می خوام بدم بهشون؟ انرژی سنگی؟ منو ببخش. برای هزارمین بار ببخشم. که بد حرف زدم.... که در جواب خواهشات سکوت کردم... که جواب سوالی که ده بار پشت سرهم پرسیدی را فقط یه بار دادم..... که انقدر بیهوده نصیحتت کردم.... ببخش... ببخش اگه لایق بخشیدنم.
دوتا چشم سیا داری
دوتا موی رها داری
توی سینه ات صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از این جا تا کجا داری
خبر داری خبر داری
که این دنیا همه اش جنگه
همه اش خونه همه اش رنگه
نمی دونی نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی دلم تنگه
نمی بینی نمی بینی
نمی بینی که دست افشان و پاکوپان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
تو اون دریای چشمون سیا رو پس چرا داری
دوتا چشم دوتا چشم دوتا چشم سیا داری....
نظرات ()